لغت نامه دهخدا
فراخ حال. [ ف َ ] ( ص مرکب ) قاهی. ( منتهی الارب ). آنکه کار و بارش خوب است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- فراخ حال بودن؛ در رفاه زیستن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- فراخ حالی؛ غضارت عیش. رفاه. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فراخ حال. [ ف َ ] ( ص مرکب ) قاهی. ( منتهی الارب ). آنکه کار و بارش خوب است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- فراخ حال بودن؛ در رفاه زیستن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- فراخ حالی؛ غضارت عیش. رفاه. ( یادداشت بخط مؤلف ).
( صفت ) آنکه کار و بالش نیکوست.
💡 هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ فریشتگان گویند آنک جوقی است که با شما خویشتن را میدرافکنند در دوزخ و بسر و روی میدرافتند در آتش با شما بهم، لا مَرْحَباً بِهِمْ فراخ جهان مباشید و نه فراخ حال، إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ (۵۹) فراخ جهان کی باشند و ایشان بآتش رسیدند.