غمش

لغت نامه دهخدا

غمش. [ غ َم َ ] ( ع مص ) تاریک شدن نظر کسی از گرسنگی یا تشنگی.و یا بمهمله سوء البصر اصلی، و بمعجمه عارضی که میرود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ضعیف شدن چشم با جریان اشک در اکثر اوقات. صفت آن اغمش است. ( از المنجد ).

جمله سازی با غمش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو دف ز بس که قفا می خوری ز چنگ غمش چو چنگ و نی بودت پیشه ناله و زاری

💡 ز آزاری که عالم از غمش بودند در ماتم به اندک مدتی صحت بیافت از فضل یزدانی

💡 خالی نمی‌شود دلم از درد ساعتی دل در غمش ببین به چه سان اوفتاد باز؟

💡 گشتم از دست غمش بس زار و لاغر چون هلال می نماید خوش بهم زانگشت مرد و زن مرا

💡 زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت كآنكه شد كشته او نيك سرانجام افتاد

💡 در بحر غمش هر که فتد نیست خلاصی کاین لجه دریا همه در کام نهنگ است!