لغت نامه دهخدا
غم کردن. [ غ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بمعنی غم خوردن. ( آنندراج ):
هر کس بقدر طاقت خود میکند غمش
آهن بقدر جذبه به آهن ربا رسید.نظیری ( از آنندراج ).
غم کردن. [ غ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بمعنی غم خوردن. ( آنندراج ):
هر کس بقدر طاقت خود میکند غمش
آهن بقدر جذبه به آهن ربا رسید.نظیری ( از آنندراج ).
( مصدر ) ۱ - اندوه بردن غم کشیدن غصه خوردن ۲ - در اندوه دیگری متاثر شدن دلسوزی کردن شفقت داشتن ۳ - افسوس خوردن متاسف شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تن به تیمار در هوس بستن دل به اندیشه جای غم کردن