غم و شادی
مترادفها
اندوه و خوشی
لغت نامه دهخدا
غم و شادی. [ غ َ م ُ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) اندوه و خوشی:
گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهمند.سعدی ( گلستان ).- غم و شادی گفتن؛ درد دل کردن. حکایت حال کردن: من بانگی بر وی زدم عبدوس بشنیده است و با حاتمی غم و شادی گفته است که این بوسهل از فساد فرو نخواهد ایستاد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 323 ). چون بمقر و مطلب رسید و جمال او بدید ساعتی غم و شادی گفتند و لشکری خلوتی خواست. ( سندبادنامه ).
جمله سازی با غم و شادی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به حقیقت نبود در همه عالم جز عشق زهد ورندی و غم و شادی ازو نامی چند
💡 گنج و رنج و غم و شادی جهان درگذر است عاقل آن به که در اندیشهٔ پایان باشد
💡 غم و شادی مساویکرد بر من بیتمیزیها به دام و آشیان ممنون صید غافل خویشم
💡 هجر و وصل و غم و شادی همه از دوست خوشست عاشق آن به که بخود هیچ مقرر نکند
💡 با روزگار در غم و شادی موافقت کن از کف به هیچ حال تو خالی مدار باده
💡 غم و شادی همه یکسان بنماید در عشق خود تفاوت نبود با غم دل ماتم و سور