غم فرسوده

لغت نامه دهخدا

غم فرسوده. [ غ َ ف َ دَ /دِ ] ( ص مرکب ) ناتوان شده از غم و غصه. ( ناظم الاطباء ). آنکه غم او را بفرساید. غمزده. غمکش:
گرچه غم فرسوده دوران بدم
مرگ عزالدین مرا فرسود و بس.خاقانی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ناتوان شده از اندوه و غصه غمزده غمکش.

جمله سازی با غم فرسوده

💡 دست جفا بگشوده‌ای جانم به غم فرسوده‌ای بادا جمالت در جهان با ما زمانی مستدام

💡 وه! که خواهد شد، هلالی، خانه عمرم خراب جان غم فرسوده چند از غم بفرساید مرا؟

💡 روان بی‌قرار از جسم غم فرسوده‌ام بر لب به شوق پای‌بوست هر نفس می‌رفت و می‌آمد

💡 خون شدی ای جان غم فرسوده از رشک و هنوز عالمی در حسرت این غمزه خونخوار تست

💡 تا به کی بر خرقه بندم جسم غم فرسوده را سر به طوفان می دهم این مشت خاک سوده را

💡 به کل خورشیدِ خود اندوده‌ای تو از آن در رنج و غم فرسوده‌ای تو