لغت نامه دهخدا
عمل فرما. [ ع َ م َ ف َ ] ( نف مرکب ) آنکه مأموریت دهد. آنکه شغل دیوانی دهد:
جان فشانم عقل پاشم فیض رانم دل دهم
طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من.خاقانی.
عمل فرما. [ ع َ م َ ف َ ] ( نف مرکب ) آنکه مأموریت دهد. آنکه شغل دیوانی دهد:
جان فشانم عقل پاشم فیض رانم دل دهم
طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من.خاقانی.
آنکه ماموریت دهد آنکه شغل دیوانی دهد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مر علی را تو این عمل فرمای تا نهد بر عزیز کتف پای تو پای
💡 به حق خود عمل فرمای یعنی بگذران از وی اگر وحشی به گستاخی صفیری زد در این میدان
💡 جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهم طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من
💡 عمل فرما توئی کاندر جهانند از هراس تو همه عمال دیوان بهترین عمال را عامل