لغت نامه دهخدا
عرض حال. [ ع َ ض ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) درخواست و استدعا. ( ناظم الاطباء ). دادخواست.شکایت. || ورقه ای که درخواست یا شکایت خود را در آن نویسند. ( فرهنگ فارسی معین ). درخواست نامه. عریضه. قسه. شکوائیه. و رجوع به عرض الحال شود.
عرض حال. [ ع َ ض ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) درخواست و استدعا. ( ناظم الاطباء ). دادخواست.شکایت. || ورقه ای که درخواست یا شکایت خود را در آن نویسند. ( فرهنگ فارسی معین ). درخواست نامه. عریضه. قسه. شکوائیه. و رجوع به عرض الحال شود.
درخواست و استدعا دادخواست شکایت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به عرض حال دل آن چشم مست وانرسد ز تُرک نیست عجب گر زبان نمیداند
💡 گر دو صد تیغ زبان باشد ترا در عرض حال در نیام خامشی چون سوسن آزاد کن
💡 خدای را سوی صیاد عرض حال بدارید که چند مرغ اسیری بود به گوشهٔ دامی
💡 ساکنان باغ می گویند شاها عرض حال ما اسیر هجر و خلقی محرم بزم وصال
💡 گفتمش چون گفت خورشیدم من و در عرض حال نیست الا ماهی اندر خانه خود آفتاب
💡 آرى مقتضاى ربوبيت او هم همين است. و در پيشگاه ربوبيش حاجت به درخواست نيست،بلكه صرف عرض حال و اظهار حاجتى كه براى عبد پيش آمده، كفايت مى كند بلكه بهتر،فصيح تر و بليغ تر است از درخواست حاجت. از همين جهت آدم و حوا (عليهما السلام ) همنگفتند: (فاغفر لنا و ارحمنا - پس ببخش ما را و بر ما رحم كن ).