طلاع

لغت نامه دهخدا

طلاع. [ طِ ] ( ع مص ) واقف گردیدن. || طالَعَ بالحال؛ ظاهر کرد حال را. ( منتهی الارب ).
طلاع. [ طِ ] ( ع اِ ) طلاع الشی ٔ؛ پُری چیزی. ج، طُلْع. و منه حدیث عمر ( رض ): لو ان لی طلاع الارض ذهباً لافتدیت به. ( منتهی الارب ). پُری چیزی. ( منتخب اللغات ). پُری. ( مهذب الاسماء ). || هرچه بر آن آفتاب تابد. ( منتهی الارب ). طلاع الارض؛ روی زمین که آفتاب بر آن تابد. ( مهذب الاسماء ).
طلاع. [ طَل ْ لا ] ( ع ص ) رجل طلاع الثنایا و الانجد؛ مرد نیک آزماینده کارها. ( منتهی الارب ):
انا ابن جلا و طلاع ُالثنایا
متی اضع العمامة تعرفونی.( از خطبه حجاج بن یوسف در مسجد کوفه ).|| مرد درآینده و تصرف کننده در کارها. || مرد نیک ماهر و شناسا و تجربه کار و تیزفهم و زیرک. ( منتهی الارب ). آنکه کارها آزموده باشد. ( منتخب اللغات ). || آنکه پیوسته همت او مایل به معالی امور باشد. ( منتهی الارب ). آنکه قصد کارهای بزرگ کند. ( مهذب الاسماء ). آنکه اراده کارهای بزرگ کند و مرتکب امور عظیم گردد. ( منتخب اللغات ).

فرهنگ فارسی

رجل طلاع الثنا یاو الانجد مرد نیک آزماینده کارها.

جمله سازی با طلاع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هیکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع

💡 جلاب جام عشرت و قدب جان جور طلاع‌‌‌ره شو ه‌ر ه‌لاع تث‌رر ه‌ر تشر

جوز یعنی چه؟
جوز یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز