طبوع
مترادفها
خصلتها، طبیعتها، منشها
لغت نامه دهخدا
طبوع. [ طُ ] ( ع اِ ) ج ِ طِبع.
طبوع. [ طَب ْ بو ] ( ع اِ ) جانورکی است زهردار. || قسمی از بوزینه که گزیدنش را درد سخت باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). جنبنده ای است. گویند دیوه ای است. ( مهذب الاسماء ). || دانه سمی است که از گزیدن آن درد بسیار بهم میرسد. ( فهرست مخزن الادویه ).
جمله سازی با طبوع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 189- طبوعات، 1989م ) ج 3، ص 544./ ابوالحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اربلى، كشفالغمه فى معرفة الائمه (بيروت، دار الاضواء 1405 ه - ق، 1985) ص 123./ابوالحسن على بن حسين المسعودى، مروج الذهب، ابوالقاسم پاينده (تهران، شركتانتشارات علمى و فرهنگى، 1370)، ج 2، ص 405.
💡 در داستانهای کلاسیک، شخصیتها بر اساس طبوع و خلقیات متفاوت خود، واکنشهای بسیار متنوعی نسبت به حوادث پیشآمده از خود نشان میدهند.
💡 روانشناسان معتقدند که طبوع ذاتی انسان در ترکیب با محیطی که در آن رشد میکند، شخصیت نهایی او را شکل میدهد.
💡 شاعر با توصیف دقیق طبوع مختلف مردم، توانسته است تصویری جامع و واقعی از جامعهای که در آن زندگی میکرد، ترسیم نماید.