لغت نامه دهخدا
صیدگیر. [ ص َ/ ص ِ ] ( نف مرکب ) شکارگیر. آنچه صید بچنگ آرد. صیدشکر:
کجا گشت شاهین او صیدگیر
ز شاهی گردون برآرد نفیر.نظامی.روز صیادم بد و شب پاسبان
تیزچشم و صیدگیر و دزدران.مولوی.
صیدگیر. [ ص َ/ ص ِ ] ( نف مرکب ) شکارگیر. آنچه صید بچنگ آرد. صیدشکر:
کجا گشت شاهین او صیدگیر
ز شاهی گردون برآرد نفیر.نظامی.روز صیادم بد و شب پاسبان
تیزچشم و صیدگیر و دزدران.مولوی.
شکارگیر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا باز صید گیر کند کبک را شکار خصم تو همچو کبک و اجل همچو باز باد
💡 مرا ای صید گیر از ترکش تقدیر بیرون کش جگر دوزی چه می آید از آن تیری که در کیش است
💡 نشسته به پهلوی آن صید گیر یکی سرو قد دختر دلپذیر
💡 عنقای سپهر صید گیر مگست بازوی چنار بشکند فرمانت
💡 همچو روبه صید گیر و کن فدیش تا عوض گیری هزاران صید بیش
💡 تازی صید گیر ترا خون خارجی صد بار سازگارتر از شیر مادرست