صید گه

لغت نامه دهخدا

صیدگه. [ ص َ / ص ِ گ َه ْ ] ( اِ مرکب )صیدگاه. شکارگاه. جای صید. مکان نخجیر:
هیچ شه را بجهان صیدگهی بود چنین
هیچ شه کرد چنین صید به آفاق اندر.فرخی.صیدگه شاه جهان را خوش چراگاهست از آنک
لخلخه روحانیان بینی در او بعرالظبا.خاقانی.همه اسباب کار ساخت تمام
تا که آید به صیدگه بهرام.نظامی.

فرهنگ فارسی

( اسم ) شکار گاه محل شکار نخجیر گاه.
صید گاه

جمله سازی با صید گه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در صید گه عشق به فتراک ببندتد هر صید که در خون دل خود نطپیدست

💡 زآن د رچو روم، عاشق زاری کم گیر؛ از صید گه خویش، شکاری کم گیر

💡 اسیر صید گه او شوم که نخجیرش چو دست و تیغ بخون سرخ کرد لاغر نیست

💡 کشته صید گه عشق سرافراز نشد تا سرش دست بر آن حلقه فتراک نزد

💡 دانه کشت مکافات دمد از دل سنگ دام هر صید گهی در ره صیاد بود

💡 هر که او صید گه شاه ندیده ست امروز بنداند به عیان تاش نگویی به خبر

حسادت یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز