لغت نامه دهخدا
شکسته زبانی. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ زَ] ( حامص مرکب ) حالت و صفت شکسته زبان. لثغت. لکنت. ادای حروف از غیر مخرج اصلی آنها. ( یادداشت مؤلف ).
رجوع به شکسته زبان شود.
شکسته زبانی. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ زَ] ( حامص مرکب ) حالت و صفت شکسته زبان. لثغت. لکنت. ادای حروف از غیر مخرج اصلی آنها. ( یادداشت مؤلف ).
رجوع به شکسته زبان شود.
حالت و صفت شکسته زبان لکنت ادای حروف از غیر مخرج آن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به این شکسته زبانی، اگر ضرور شود زبان تیر و لب تیغ را جواب دهم
💡 آن را که خسته است سعیدا دلش ز غم در گفتگوی شکسته زبانی کند رواست