شکرگوی

لغت نامه دهخدا

شکرگوی. [ ش ُ ] ( نف مرکب ) شکرگو. شکرگزار. سپاسگزار. شاکر. ( یادداشت مؤلف ):
هرکه نزد تو مدح گوی آمد
از سخای تو شکرگوی رود.سوزنی.و رجوع به شکرگو و شکرگزار شود.

جمله سازی با شکرگوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شکرگوی کرمش کرد دل خسرو را ذوق دشنام که در گوش دعاگوی بماند

💡 سلاطین سرورا با آن که هرگز حرفی از شکوه نگشته بر زبان شکرگوی نطق من جاری

💡 گداوش دست بر سر شکرگویان شدی سوی وثاق خویش پویان

💡 پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را

💡 با کف ببریده دست خونچکان شکرگویان سوی خانه شد روان

💡 کوست بی‌رنگ و خامه و پرگار نعمت و شکرگوی و شکرگزار

تنگه هرمز یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز