شکر گفتن

لغت نامه دهخدا

شکر گفتن. [ ش ُ گ ُ ت َ ]( مص مرکب ) سپاس و ثنا گفتن. تشکر کردن:
گر بازرفتنم سوی تبریز اجازتست
شکر که گویم از کرم پاشاه ری.خاقانی.شکر انعام پادشا گفتن
نتوان کآن ورای غایتهاست.خاقانی.سلیمی که یک چند نالان نخفت
خداوند را شکر صحت نگفت.( بوستان ).جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال.سعدی.گر به هر مویی زبانی باشدت
شکر یک نعمت نگویی از هزار.سعدی.وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را.سعدی.خدای را به تو فضلی که در جهان داده
کدام شکر توان گفت در مقابل آن.سعدی.چه شکر گویمت ای باد بامداد وصال
که بوستان امیدم بخواست پژمردن.سعدی.شکر ایزد بر آن همی گویم
که درین فترت و تقلب کار.ابن یمین.منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز.حافظ.و رجوع به شکرگو و شکرگزار شود.

جمله سازی با شکر گفتن

💡 بس گرم شکر گفتن بازوی قاتل است ترسم که تیغ، آب شود در دهان زخم

💡 به پاش افتاد زلف و یافت دستی بر لبش، لیکن زمین رفته ست پیوسته، شکر گفتن نمی داند

💡 تسبیح من اینست چه در صبر و چه در شکر گفتن گه و بیگاه لک الحمد،لک الشکر

💡 به پیش طوطی آن آیینه بنهاد که تعلیم شکر گفتن دهد یاد