شوم دست
مترادفها
بدقدم، بدشانس، بددست
متضادها
پاکدست، امین، درستکار
لغت نامه دهخدا
شوم دست. [ دَ ] ( ص مرکب ) بدیمن. مقابل خوش یمن. نحس:
نگفتم که با رستم شوم دست
نشاید بر این بوم ایمن نشست.فردوسی.به آهنگرش گفت کای شوم دست
ببندی و بسته ندانی شکست.فردوسی.
فرهنگ فارسی
بد یمن نحس
جمله سازی با شوم دست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
💡 نگفتم که با رستم شوم دست نشاید درین کشور ایمن نشست
💡 من شوم چشم و گوش او و زبان من شوم دست او یقین میدان
💡 وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟
💡 هوسی کردهام امروز که دیوانه شوم دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم