شوریده دل

لغت نامه دهخدا

شوریده دل. [ دَ / دِدِ ] ( ص مرکب ) شیدا. عاشق. آشفته احوال:
چو از بیطاقتی شوریده دل شد
از آن گستاخ رویی ها خجل شد.نظامی.شوریده دلی چنین هوایی
تن درندهد به کدخدایی.نظامی.مگس پیش شوریده دل پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد.سعدی.هرکه را کنج اختیار آمد تو دست از وی بشوی
کآنچنان شوریده دل پایش به گنجی در فروست.سعدی.شوریده دلانیم نه هشیار و نه مست
سرگشته و پای بسته و باده بدست.اوحدی.

فرهنگ فارسی

شیدا عاشق

جمله سازی با شوریده دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نمیرود همه شب چشم نرگس اندر خواب ز بسکه بلبل شوریده دل فغان دارد

💡 چو لفظ اسم شنیدی پی مسما شو که قول مردم شوریده دل معماییست

💡 چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد

💡 رخ و زلف تو شد غایب ز چشمم من شوریده دل را خواب و خور نیست

💡 بسان بلبل شوریده دل ز بیم فراق هزار ناله برآرم من از دل مجروح

💡 از سر زلف، دل خام طمع در تاب است سر شوریده دلان محرم آغوشش باد

سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز