شنائی

لغت نامه دهخدا

شنائی. [ ش ِ ] ( ص نسبی ) شناگر. آب آشنا:
چون شناور نیستی پیرامن جیحون مگرد
بی شنائی پای در جیحون نمی بایدنهاد.مغربی.
شنائی. [ ش َ ئی ی ] ( ص نسبی ) منسوب است به ازد شنوة و شنوة عبداﷲبن کعب... است. و به این نسبت چند تن مشهورند. رجوع به انساب سمعانی ورق 339 شود.

جمله سازی با شنائی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو مرغابی زدم بال شنائی ز بیم غرق کردم دست و پائی

💡 هرگز غبار ازین بحر بیرون نمیبری جان کس در جهان ندیدست بی دست و پا شنائی

💡 اگر میدانی اینجا آشنائی بکن از بهر خود اینجا شنائی

سكن یعنی چه؟
سكن یعنی چه؟
دلگشا ی یعنی چه؟
دلگشا ی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز