لغت نامه دهخدا
شمشیربند. [ ش ِ / ش َ ب َ] ( نف مرکب ) آنکه به خود شمشیر بندد. ( یادداشت مؤلف ). که شمشیر بر کمر دارد. || ( اِ مرکب ) بند شمشیر. حماله سیف. ( یادداشت مؤلف ):
در مصاف قضا به خون عدوش
تا به شمشیربند گلگون باد.انوری.
شمشیربند. [ ش ِ / ش َ ب َ] ( نف مرکب ) آنکه به خود شمشیر بندد. ( یادداشت مؤلف ). که شمشیر بر کمر دارد. || ( اِ مرکب ) بند شمشیر. حماله سیف. ( یادداشت مؤلف ):
در مصاف قضا به خون عدوش
تا به شمشیربند گلگون باد.انوری.
آنکه به خود شمشیر بندد که شمشیر بر کمر دارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر بُرند، به شمشیر بند از بندم به تیغم ار بنمایند تارتار، اوتار
💡 لیک درین خطهٔ شمشیر بند بر تو کنم خطبه به بانگ بلند
💡 بدوگفت: کای شیر شمشیر بند مبادا ز چشم بدانت گزند