شرو

لغت نامه دهخدا

شرو. [ ش َرْوْ / ش ِرْوْ ] ( ع اِ ) شهد. ( منتهی الارب ). شهد و عسل. ( ناظم الاطباء ). عسل. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

شهد شهد و عسل

جمله سازی با شرو

💡 من حسین وقت و نااهلان یزید و شمر من روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا

💡 مهر و مه گوئی به باغ از طور نور آورده‌اند بر سر شروان شه موسی بنان افشانده‌اند

💡 روشنان در عهدش از شروان مدائن کرده‌اند زیر پایش افسر نوشیروان افشانده‌اند

💡 تا خسرو شروان بود، چه جای نوشروان بود؟ چون ارسلان سلطان بود، گو آب بغرا ریخته

💡 او با حضور در برنامه ویس آلمان آهنگ برای شروین حاجی پور را به زبان انگلیسی و با پیانو خواند.

دول یعنی چه؟
دول یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز