شبابی
مترادفها
جوانی
لغت نامه دهخدا
شبابی. [ ش َ ] ( ص نسبی ) منسوب به سراة بنی شبابة در نواحی مکه و آن نام طایفه ای است و گروهی بدان منسوبند. ( از انساب سمعانی ) ( از معجم البلدان ).
شبابی. [ ش َ ] ( اِخ ) ابن سمیععیسی بن حافظ ابوذر عبدبن احمدبن محمدبن عبداﷲ هروی شبابی از محدثان قرن پنجم بود. ( از انساب سمعانی ).
شبابی. [ ش َ ] ( اِخ ) او راست: «قطف الثمار»، برگزیده ای از ادب و تاریخ و جغرافیا. ( از معجم المطبوعات ستون 1096 ).
جمله سازی با شبابی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
💡 در شب شیب، گرانتر شده خوابی که مراست شد جوان، غفلت ایام شبابی که مراست
💡 میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب که تو به عهد شبابی و من به نوبت شبیب
💡 دردا که طفل طالع ما یافت تربیت در عالمی که فصل شبابی ندیده کس
💡 پرده شب بود ایام شبابی که مراست رگ سنگ است ز غفلت رگ خوابی که مراست