لغت نامه دهخدا
شب رفتن. [ ش َ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) در شب راه پیمایی کردن. در تاریکی رفتار نمودن. به هنگام شب راهی شدن. || شب به پایان رسیدن:
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصه ما بود دراز.محزون تبریزی.
شب رفتن. [ ش َ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) در شب راه پیمایی کردن. در تاریکی رفتار نمودن. به هنگام شب راهی شدن. || شب به پایان رسیدن:
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصه ما بود دراز.محزون تبریزی.
در شب راه پیمایی کردن در تاریکی رفتار نمودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خرج یک شب رفتن شمرانش لنگ لیک «بابا» را دهد خرج فرنگ
💡 خلعت اسری به برانداخته جامه شب رفتن ازان ساخته
💡 بگفتند: شب وقت مردان بود بدو در به شب رفتن آسان بود