لغت نامه دهخدا
سپاه زنگ. [ س ِ هَِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از مو بود که گرد صورت برآید. ریش:
بگرد عارض آن ماهروی چاه زنخ
سپاه زنگ درآمد بسان مور و ملخ.سوزنی.
سپاه زنگ. [ س ِ هَِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از مو بود که گرد صورت برآید. ریش:
بگرد عارض آن ماهروی چاه زنخ
سپاه زنگ درآمد بسان مور و ملخ.سوزنی.
کنایه از مو بود که گرد صورت بر آید
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دمیده گرد عذار تو خط بدان ماند که شاه روم اسیر سپاه زنگ شده
💡 چو شاه چین به زخم خنجر تیز فکنده در سپاه زنگ خونریز
💡 به چین چون رومیان آیینه بستند سپاه زنگ را بر هم شکستند
💡 چو شد بر تخت شاهی خسرو روم سپاه زنگ شد ز اطراف معدوم
💡 از برف کوهسار شده پر سپاه روم وز زاغ مرغزار شده پر سپاه زنگ
💡 دم صبحی که خیل روم سر کرد سپاه زنگ را زیر و زبر کرد