سواعد

مترادف‌ها

بازوها، دست‌ها

لغت نامه دهخدا

سواعد. [ س َ ع ِ ]( ع اِ ) ج ِ ساعد، به معنی بازو. ( دهار ):
بعهد عدل وی اندر نماند دست تطاول
مگر سواعد سیمین و بازوان سمین را.سعدی.

فرهنگ عمید

= ساعد

فرهنگ فارسی

جمع ساعد بمعنی بازو

جمله سازی با سواعد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 به کردار پر حواصل سواعد به مانند شهپر طوطی شوارب

💡 به عهد ملک وی اندر نماند دست تطاول مگر سواعد سیمین و بازوان سمین را

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران