لغت نامه دهخدا
سرتابسر. [ س َ ب ِ س َ ] ( اِ مرکب، ق مرکب ) سربسر. از اول تا آخر:
مکارم تو که سرتابسر جهان بگرفت
روا بود که به من خام و قلتبان نرسد.نجیب الدین جرفادقانی.صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سرتابسر معانی.سعدی.
سرتابسر. [ س َ ب ِ س َ ] ( اِ مرکب، ق مرکب ) سربسر. از اول تا آخر:
مکارم تو که سرتابسر جهان بگرفت
روا بود که به من خام و قلتبان نرسد.نجیب الدین جرفادقانی.صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سرتابسر معانی.سعدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همه بیشه سرتابسر اژدهاست تو نیز ار شگفتی ببینی رواست