لغت نامه دهخدا
سر تیغ. [ س َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سر شمشیر. || سر کوه. ( برهان ) ( آنندراج ). || کنایه از روشنایی. ( برهان ) ( انجمن آرا ).
سر تیغ. [ س َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سر شمشیر. || سر کوه. ( برهان ) ( آنندراج ). || کنایه از روشنایی. ( برهان ) ( انجمن آرا ).
سر شمشیر یا سر کوه یا کنایه از روشنایی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سر تیغ آن که همه خاک بود گیاه و گلش پاک تریاک بود
💡 و گر کرد احمر بکین تو رخ را بدید از سر تیغ تو موت احمر
💡 کرم از کف راد او گشته پیدا ظفر در سر تیغ او گشته مضمر
💡 گر ز پنجاهمنی پست کند مغفر و سر تیغ الماس نسب پاره کند جوشن و یال
💡 عروسیست خوبیش باژ و درم سر تیغ پیرایه کابین قلم