لغت نامه دهخدا
سحرگهی. [ س َ ح َ گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به سحرگه. که بوقت سحر باشد. که بهنگام سحر بود:
شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی
ور نکنی اثر کند درد دل سحرگهی.سعدی ( بدایع ).رجوع به سحر شود.
سحرگهی. [ س َ ح َ گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به سحرگه. که بوقت سحر باشد. که بهنگام سحر بود:
شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی
ور نکنی اثر کند درد دل سحرگهی.سعدی ( بدایع ).رجوع به سحر شود.
منسوب به سحرگه که بوقت سحر باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سی سال لاف مهر زدم تا سحرگهی وا شد دلم چو گل ز نسیم بهار عشق
💡 دیدم سحرگهی ملکالموت را که پای بیکفش میگریخت ز دستِ وبای ری
💡 بر ملک نیستی لب لعلت سحرگهی یکدم دمید و عالم از آندم پدید شد
💡 دارم یکی سرا که بر او تند اگر وزد باد سحرگهی، زبر و زیر میشود
💡 به مُطربانِ صَبوحی دهیم جامهٔ چاک بدین نوید که بادِ سحرگهی آورد
💡 سحرگهی که من از شوق او برآرم آه چو شب سیاه کند روی صبح را نفسم