سحرکاری

لغت نامه دهخدا

سحرکاری. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) عمل سحرکار. جادو و افسون کاری:
که این سحرکاری که من میکنم
نکردی بسحر بیان عنصری.خاقانی.مطرب بسحرکاری هاروت در سماع
خجلت بروی زهره زهرا برافکند.خاقانی.خواب غمزش بسحرکاری خویش
بسته خواب هزار عاشق پیش.نظامی.چنان در سحرکاری دست دارد
که سحر سامری بازی شمارد.نظامی.چون مرا دولت تو یاری کرد
طبع بین تا چه سحرکاری کرد.نظامی.

جمله سازی با سحرکاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تجدید سحرکاری‌ست در جلوه‌زار عنقا صدگردش است و یک‌گل رنگ‌بهار عنقا

💡 تحیر چشم بند سحرکاری‌ست بهار بی‌نشانی گل به دستی

پیش تخته یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز