لغت نامه دهخدا
سحرزده. [ س ِ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) جادو زده. افسون شده. مطبوب. ( منتهی الارب ):
سحرزده بید بلرزد تنش
مجمر لاله شده دود افکنش.نظامی.
سحرزده. [ س ِ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) جادو زده. افسون شده. مطبوب. ( منتهی الارب ):
سحرزده بید بلرزد تنش
مجمر لاله شده دود افکنش.نظامی.
جادو زده افسون شده مطبوب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همان نفس ز شفق کرده اند خون به دلم اگر ز ساده دلی خنده چون سحر زده ام
💡 مدام پنجهٔ خورشید گرم زرپاشی است چه فیضها که بود بادهٔ سحر زده را