ستاج

لغت نامه دهخدا

ستاج. [ س َ] ( اِخ ) نام جایی است: و امیر پاسی مانده از شب برداشته بود از ستاج و روی به بلق داده. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 327 ). رجوع به استاخ و ستاخ شود.

فرهنگ فارسی

نام جایی است

جمله سازی با ستاج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 و امیر پاسی مانده از شب‌ برداشته بود از ستاج و روی به بلق داده که سرای‌پرده آنجا زده بودند، و در عماری ماده پیل بود و مشعلها افروخته‌، و حدیث‌کنان می‌راندند. نزدیک شهر مشعل پیدا آمد از دور در آن صحرا از جانب غزنی، امیر گفت: «عمّم یوسف باشد که خوانده‌ایم‌ که پذیره‌ خواست آمد» و فرمود نقیبی‌ دو را که پذیره او روند. بتاختند روی بمشعل و رسیدند، و پس باز تاختند و گفتند:

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران