لغت نامه دهخدا
زنب. [ زَن َ ] ( ع مص ) فربه شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ).
زنب. [ زَن َ ] ( ع مص ) فربه شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ).
فربه شدن
💡 از سرمستی ای سیه تیغ مکش بروی مه شق قمر بود گنه جز زنبی هاشمی