زغم
لغت نامه دهخدا
زغم. [ زُ غ َ ] ( اِ ) زور. تعدی. زیادتی. ( برهان ) ( آنندراج ). زور. قوت. تعدی. زیادتی. زبردستی. ( ناظم الاطباء ). در کتاب احوال و اشعار رودکی، ذیل اشعار پراکنده ابوشکور که در فرهنگها آمده آرد:
در کلمه زغم بمعنی زور و تعدی:
زغم به حال حریفان مستمند مکن
چنانکه گر نخوری غم، زغم نباشد سود.ابوشکور ( احوال و اشعار رودکی ج 3 ص 1259 ).ولی دزی این کلمه را در ذیل قوامیس عرب زَغَم ضبط کرده و آرد در ترجمه کتاب مقدس معادل خشم عبری است. ( دزی ج 1 ص 595 ).
فرهنگ فارسی
زور و تعدی و زیادتی و زبر دستی
جمله سازی با زغم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خوش آنکه دل زغم هجر بر کناری بود زیمن وصل تو فرخنده روزگاری بود
💡 بخاک پای تو کاندر صفت نمیآید که بر سرم زغم هجر تو چه حال گذشت
💡 در هجر تو امید ز پیری کرا بود چون ماه چارده زغم تو جوان بسوخت
💡 عاقل زغم گریزد ودیوانه وار ما شادی کنیم اگر غم عشقت بما رسد
💡 چندان زغم انگیخته ام آتش و آب وز دیده و دل ریخته ام آتش و آب