لغت نامه دهخدا
زرین کلید. [ زَرْ ری ک ِ ] ( اِ مرکب ) کلیدی از زر. کلیدی آراسته به زر. کلیدی زرنگار و زرنشان:
نبینی کزین قفل زرین کلید
به تاریکی آرند جوهر پدید.نظامی.ز فرمان او سر نباید کشید
کجا رای او هست زرین کلید.نظامی ( از آنندراج ).
زرین کلید. [ زَرْ ری ک ِ ] ( اِ مرکب ) کلیدی از زر. کلیدی آراسته به زر. کلیدی زرنگار و زرنشان:
نبینی کزین قفل زرین کلید
به تاریکی آرند جوهر پدید.نظامی.ز فرمان او سر نباید کشید
کجا رای او هست زرین کلید.نظامی ( از آنندراج ).
کلیدی از زر کلیدی آراسته به زر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز فرمان او سر نباید کشید کجا رای او هست زرین کلید
💡 نبینی کزین قفل زرین کلید به تاریکی آرند جوهر پدید
💡 به پوشیدگی کرد رمزی پدید در او آهنین قفل زرین کلید
💡 ساقیا دور فلک منشور عید آورده است ماه نو میخانه را زرین کلید آورده است
💡 وگر گنج پنهان نیارد پدید شود خرم آخر به زرین کلید
💡 فروزنده بیلش چو زرین کلید نشان برومندی از وی پدید