رعشه دار

لغت نامه دهخدا

رعشه دار. [ رَ ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) دارای رعشه. لرزه دار. با رعشه. ( یادداشت مؤلف ). کسی که در اندام وی لرزه باشد. لرزان. ( ناظم الاطباء ):
ز انقلاب چرخ می لرزم به آب روی خویش
جام لبریزم به دست رعشه دار افتاده ام.صائب ( از آنندراج ).

جمله سازی با رعشه دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار وقت شباب دامن فرصت نگاه دار

💡 در تندباد حادثه دارد به صدق دل این دست رعشه دار به مدح تو اعتقاد

💡 در دست رعشه دار گهر را قرار نیست شد بیقرار اشک من از اضطراب چشم

💡 عود ناساز است و کرده روزگار دست مطرب را ز پیری رعشه دار

💡 ز دست رعشه داران ساغر سرشار می ریزد تراوش می کند خون خوردن از مژگان خونخوارش

💡 برگ سفر بساز که با دست رعشه دار نتوان گرفت دامن باد بهار عمر

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز