رخت کش
مترادفها
درگذشتن، فوت کردن، مردن
متضادها
متولد شدن، زنده شدن
لغت نامه دهخدا
رخت کش. [رَ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) رخت کشنده. که رخت و اثاث بکشد. که اسباب و لباس بکشد. حامل رخت. || ستور بارکش. ( ناظم الاطباء ). نقلیه. ( یادداشت مؤلف ): در این نزدیکی چشمه ای است و گازری هر روز به جامه شستن آید و خری رخت کش اوست هر روز در آن مرغزار می چرد. ( کلیله و دمنه ). || مسافر. ( ناظم الاطباء ). کنایه از مسافر. ( آنندراج ):
براهی که خواهم شدن رخت کش
ره آورد من بس بود راه خوش.نظامی.تا بهر جا که رخت کش باشند
خلق را خوش کنند و خوش باشند.نظامی.
فرهنگ فارسی
رخت کشنده که رخت و اثاث بکشد
جمله سازی با رخت کش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عارم این بس که بوم پیشرو دشمن تو فخرم آن بس که بوم رخت کش لشگر تو