رحلت کردن
مترادفها
درگذشتن، فوت شدن، مردن، از دنیا رفتن
متضادها
متولد شدن، زاده شدن، آمدن
لغت نامه دهخدا
رحلت کردن. [ رِ ل َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کوچ کردن و رفتن و سفر کردن و راهی شدن. ( ناظم الاطباء ). || حرکت از این جهان بدان جهان. وفات کردن. مردن. ( ناظم الاطباء ). مجازاً، مردن. ( یادداشت مؤلف ): ناساخته رحلت باید کرد. ( کلیله و دمنه ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) کوچیدن کوچ کردن.
کوچ کردن و رفتن و سفر کردن و راهی شدن
جمله سازی با رحلت کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو آن کش وقت رحلت کردن آید به عالم دیدهٔ حسرت گشاید