لغت نامه دهخدا
رافز. [ ف ِ ] ( ع ص ) رگ جهنده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). شریان. ( ناظم الاطباء ). نابض. رگ زننده. ( از متن اللغة ): یقال: ما یرفز منه عرق؛ ای ما یضرب. ( منتهی الارب ).
رافز. [ ف ِ ] ( ع ص ) رگ جهنده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). شریان. ( ناظم الاطباء ). نابض. رگ زننده. ( از متن اللغة ): یقال: ما یرفز منه عرق؛ ای ما یضرب. ( منتهی الارب ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جز مهر خامشی که کند عمر رافزون نشنیده ام شود ز گره رشته ای دراز