دیوزد

لغت نامه دهخدا

دیوزد. [ وْ زَ ] ( ن مف مرکب ) دیوزده. کسی که آسیب دیوش باشد. ( غیاث ) ( آنندراج ). جن زده. مصروع. مجنون. دیودیده:
گهی چون دیوزد بیهوش گشتی
فغان کردی و پس خاموش گشتی.( ویس و رامین ).بجست از خواب همچون دیوزد مرد
یکی آه از دل نالان برآورد.( ویس و رامین ).

فرهنگ عمید

دیوانه، مجنون.

فرهنگ فارسی

( صفت ) جن زده مصروع مجنون.

جمله سازی با دیوزد

💡 گهی چون دیوزد بیهوش گشتی فغان کردی و پس خاموش گشتی

💡 گرفتم دیوزد بر من چنین تیر چرا ریزد ز پستانم چنین شیر

💡 مستم گرفت شحنه، مخور غم که چون گرفت انگار کن که دیوزدی را جنون گرفت