دیوانه خوی

مترادف‌ها

دیوانه وار، مجنون، بی‌خود

متضادها

عاقل، خردمند

لغت نامه دهخدا

دیوانه خوی. [ دی ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) آنکه خوی و طبیعت او مانند دیوانگان باشد. ( از ناظم الاطباء ):
از آن بوالفضولان بسیارگوی
وز آن بوالحکیمان دیوانه خوی.نظامی.از بیقراری دل دیوانه خوی من
زنجیر توتیا شد و زندان بگرد رفت.صائب.
دیوانه خوی. [ دی ن ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان زمج بخش ششتمد شهرستان سبزوار با 211 تن سکنه. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).

فرهنگ فارسی

آنکه خوی و طبیعت او ماند دیوانگان باشد.

جمله سازی با دیوانه خوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 طبیبا از دوا بر قامت دیوانه خوی من مبر پیراهن عصمت که پوشیدن نمی‌دانم

💡 سیاهی که به زنجیر عدل بسته بر آتش ز شوق او شده دیوانه خوی سلسله خائی

💡 از بیقراری دل دیوانه خوی من زنجیر توتیا شد و زندان به گرد رفت

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران