دیر مانده

لغت نامه دهخدا

دیرمانده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نعت مفعولی از دیر ماندن. بسیار درنگ کرده. متوقف شده.
- دیرمانده مجلس؛ آنکه در آخر مجلس برسد. ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

نعت مفعولی از دیر ماندن. بسیار درنگ کرده.

جمله سازی با دیر مانده

💡 دیری بنگذردکه فرو ریزد آن کاخ دیر مانده به ستواری

💡 بتی داری تو اندر دیر مانده ز بهر این بُت اندر سیر مانده

💡 هر چند دیر مانده بدیم از امید او دیر آمدن بخیر و سعادت بود بگاه