لغت نامه دهخدا
دوالین. [ دَ ] ( ص نسبی ) از دوال. تسمه ای چرمی. دوالی: عمید خراسان می آمد و ساختی دوالین بر اسب افکنده بود و قبایی و ردایی پوشیده. ( اسرار التوحید چ صفا ص 97 ).
نردبان پایه دوالین بود
کز پی آن بلندبالین بود.نظامی.
دوالین. [ دَ ] ( ص نسبی ) از دوال. تسمه ای چرمی. دوالی: عمید خراسان می آمد و ساختی دوالین بر اسب افکنده بود و قبایی و ردایی پوشیده. ( اسرار التوحید چ صفا ص 97 ).
نردبان پایه دوالین بود
کز پی آن بلندبالین بود.نظامی.
💡 نردبان پایه دوالین بود کز پی آن بلند بالین بود
💡 اگرچه که آنان در کوهستان آبی در آرامش بودند امّا سرانجام میل به تنهاکوه و پادشاهی غصبشدهشان بر تراین چیره شد و او در سال ۲۸۴۱ د.س. به همراه بالین، دوالین و جمعی از یاران راهی تنهاکوه شدند.
💡 او برادر کوچکتری بهنام دوالین داشت. هر دوشان در میان یاران تورین سپربلوطی بودند.