ریشدار

مترادف‌ها

اصیل، قدیمی، با ریشه

متضادها

بی‌ریشه

لغت نامه دهخدا

ریش دار. ( نف مرکب ) ریش برآورده. دارای ریش. ( ناظم الاطباء ). ذولحیة.لحیانی. ملتحی. ریش آورده. ریشو. ( یادداشت مؤلف ).
- زن ریش دار؛ زنی که موی بر صورت دارد. یکی از علائم ظهور امام غایب نزد شیعه پیدا آمدن زن ریش دار است و همان زن، کشنده و قاتل امام دوازدهم خواهد بود. ( از یادداشت مؤلف ).
- مرغ ریش دار؛ مرغی که موی در غبغب دارد.

فرهنگ عمید

مردی که ریش دارد و ریش خود را نمی تراشد، دارای ریش.

فرهنگ فارسی

ریش بر آورده و دارای ریش

فرهنگستان زبان و ادب

{bearded, barbate} [زیست شناسی- علوم گیاهی] دارای کرک های بلند معمولاً دسته ای یا خطی یا ناحیه ای

جمله سازی با ریشدار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 «یک نمونه از این نقش‌ها، پیک رغولدیس بودا است در بامیان. در زیر یکی از طاق‌های این دیوار تزئینات وسیعی بکار رفته که موضوع آن مستقیماً ارتباط دارد با خدای خورشید. در این نقش خدای خورشید بر گردونه‌ای است که چهار اسب بالدار آنرا می‌کشند و اسبان دو به دو در طرفین بحالت نیمرخ قرارگرفته‌اند. هاله بزرگی دور خدا را فرا گرفته و شعاع‌های کوتاهی دارد که این یادآور هاله‌های شعاع دار ایرانی است. هم چنین شمشیر دراز و نیزه‌ای که خدا در دست دارد و شنل بزرگ او که در قسمت سینه بسته می‌شود و نیز چهره اطرافیان او که همگی ریشدار و حالت جدی دارند همه جزئیاتی از هنر ساسانی را نشان می‌دهند.»

💡 آن پیرمرد ریشدار که هر روز در پارک می‌نشست، با لبخندی مهربان برای تمام کودکان و گذران داستان‌های قدیمی تعریف می‌کرد.

💡 در تصاویر باستانی، پادشاهان قدرتمند معمولاً به صورت ریشدار و با چهره‌ای باصلت نمایش داده می‌شدند تا قدرت و هیبت خود را نشان دهند.

💡 او مردی ریشدار و باوقار بود که با پوششی ساده و رفتاری متین، مورد احترام و محبت تمامی همسایگان در محله قرار داشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران