لغت نامه دهخدا
دم سردی. [ دَ س َ ] ( حامص مرکب ) صفت و حالت دم سرد. || گفتن سخنهای سرد و بی اثر:
ز دم سردی واعظان پر مجوش
غفور است ایزد تو ساغر بنوش.ظهوری ( از آنندراج ).
دم سردی. [ دَ س َ ] ( حامص مرکب ) صفت و حالت دم سرد. || گفتن سخنهای سرد و بی اثر:
ز دم سردی واعظان پر مجوش
غفور است ایزد تو ساغر بنوش.ظهوری ( از آنندراج ).
گفتن سخنهای سرد و بی اثر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دم سردی ایّام چها کرد به حالم زین باد، شبیخون به چراغ دل ما ریخت
💡 وحشی صید کمند دم سردی داربم رشتهٔگوهر شبنم نفس صبحدم است
💡 دم سردی روزگار سردش نکند آنرا که دل از مهر علی گرم بود
💡 گر دم سردی کشم، روی مگردان ز من نیست گلی کاندرو باد خزانیش نیست
💡 پیوسته دی و تموز دم سردی کرد با دردکشان زمانه بی دردی کرد
💡 هر چند که اشک من ز آتش خیزد افسرده شود از دم سردی که مراست