لغت نامه دهخدا
دم ریز. [ دُ ] ( ق مرکب ) پی ریز. یک ریز. پیوسته. متصل. پشت سرهم. پیاپی. دمادم. دمبدم. دائم. دائماً. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به مترادفات کلمه شود.
دم ریز. [ دُ ] ( ق مرکب ) پی ریز. یک ریز. پیوسته. متصل. پشت سرهم. پیاپی. دمادم. دمبدم. دائم. دائماً. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به مترادفات کلمه شود.
پی ریز. یک ریز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بود ماهی سزای تابهٔ تیز که خار است از درون، بیرون دم ریز