لغت نامه دهخدا
دل کوری. [ دِ ] ( حامص مرکب ) دل کور بودن. سیاه دلی. بی بصیرتی. کوردلی:
ز دل کوری به کار دل فروماند
در آن محنت چو خر در گل فروماند.نظامی.رجوع به دل کور شود.
دل کوری. [ دِ ] ( حامص مرکب ) دل کور بودن. سیاه دلی. بی بصیرتی. کوردلی:
ز دل کوری به کار دل فروماند
در آن محنت چو خر در گل فروماند.نظامی.رجوع به دل کور شود.
دل کور بودن. سیاه دلی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را چونک بهر دیده دل کوری ابدان صیام
💡 بر رخ غیر ببندیم در خلوت دل کوری مدعیان بادهٔ اسرار زنیم
💡 فارغ از مرگ و ایمن از گوری من چه گویم ترا به دل کوری