لغت نامه دهخدا
دل مانده. [ دِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) ملول. اندوهگین. غمگین. || خسته. بیمار. ( ناظم الاطباء ). || دل چرکین. بی رغبت: چون دست ناشسته در خوان نهاد، همه یهودیان و معتزله و زنادقه بدین سبب دل مانده شدند. ( ترجمه دیاتسارون ص 110 ).
دل مانده. [ دِ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) ملول. اندوهگین. غمگین. || خسته. بیمار. ( ناظم الاطباء ). || دل چرکین. بی رغبت: چون دست ناشسته در خوان نهاد، همه یهودیان و معتزله و زنادقه بدین سبب دل مانده شدند. ( ترجمه دیاتسارون ص 110 ).
( صفت ) ۱ - غمگین اندوهناک. ۲ - ملول. ۳ - آزرده.
💡 خاک راه از اشک ما گل گشت و ما پای در گل دست بر دل ماندهایم
💡 چو نیست در سخن خویش فتح باب مرا هزار حرف به دل مانده چون کتاب مرا
💡 تنگ دل مانده به فکر دهن تنگ توام سنگ بر سینه زنان از دل چون سنگ توام
💡 گرفتار طلسم حیرت دل ماندهام بیدل به رنگ آب گوهر نیست بیش از یک گره دامم
💡 بسکه طومار سخن پیچیده در دل مانده است تارها شد از زبانم، باز گردد سوی دل
💡 هر مشکلی از دولت عشقت شده آسان دل مانده، همین عقدهٔ دشوار و دگر هیچ