لغت نامه دهخدا
دل دوستی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) عشق. محبت قلبی: من [ اراقیت ] ترا [ اسکندر را ] از بهر دل دوستی بیاوردم نه از بهر کینه. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ).
هر مایه که از غذاش دادند
دل دوستیی درو نهادند.نظامی.
دل دوستی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) عشق. محبت قلبی: من [ اراقیت ] ترا [ اسکندر را ] از بهر دل دوستی بیاوردم نه از بهر کینه. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ).
هر مایه که از غذاش دادند
دل دوستیی درو نهادند.نظامی.
عشق. محبت قلبی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بد میکنند مردم زان بیوفا حکایت وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت
💡 که تو با سکندر ز یک پوستی گر ایدونک با او به دل دوستی
💡 هر مایه که از غذاش دادند دل دوستیای در او نهادند
💡 محض دل دوستی و مهر و هوا خواهی تست سخت با درگه تو سلسه علقت من
💡 گرامی پسر با تو همشیره بود ز دل دوستی بر تو بر خیره بود
💡 چون درین دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی میدان که هست