لغت نامه دهخدا
دل خیره. [ دِ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) خیره دل. متعجب. متحیر. سرگردان:
هم از کار آن داس دل خیره ماند
بر آن بت بنفرید و زآنجا براند.اسدی.ببد دایه دل خیره آمد دوان
سخن راند با دختر از پهلوان.اسدی.
دل خیره. [ دِ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) خیره دل. متعجب. متحیر. سرگردان:
هم از کار آن داس دل خیره ماند
بر آن بت بنفرید و زآنجا براند.اسدی.ببد دایه دل خیره آمد دوان
سخن راند با دختر از پهلوان.اسدی.
خیره دل. متعجب. متحیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو رنگین رخ تاجور تیره شد ازان درد بهرام دل خیره شد
💡 همیشه بینی او را ز فکرهای دقیق دماغ تیره و دل خیره و روان افگار
💡 من که چون خوض کنم درسخن مخلوقی خاطرم تیره و دل خیره وحیران گردد
💡 ببد دایه دل خیره آمد دوان سخن راند با دختر از پهلوان
💡 چو دانست برزو که شب تیره شد نگهبان ز مستی به دل خیره شد