لغت نامه دهخدا
دل انگیخته. [ دِ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) مضطرب. پریشان. || مشتاق:
به خون ریختن شد دل انگیخته
ز خون چنان بیگنه ریخته.نظامی.
دل انگیخته. [ دِ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) مضطرب. پریشان. || مشتاق:
به خون ریختن شد دل انگیخته
ز خون چنان بیگنه ریخته.نظامی.
مضطرب. پریشان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به خون ریختن شد دل انگیخته ز خون چنان بی گنه ریخته