لغت نامه دهخدا
دشمن کشی. [ دُ م َ ک ُ ] ( حامص مرکب ) عمل کشتن دشمن. خصم کشی. عدو کشی. قتل عدو:
که بود از پدر دوست انگیزتر
به دشمن کشی تیغ او تیزتر.نظامی.
دشمن کشی. [ دُ م َ ک ُ ] ( حامص مرکب ) عمل کشتن دشمن. خصم کشی. عدو کشی. قتل عدو:
که بود از پدر دوست انگیزتر
به دشمن کشی تیغ او تیزتر.نظامی.
عمل کشتن دشمن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بگفت این و برزد یل بیقرین به دشمن کشی رزم را آستین
💡 پیشه تو مردمی و مردی رادی کار تو دشمن کشی و دوست نوازی
💡 که بود از پدر دوست انگیزتر به دشمن کشی تیغ او تیزتر
💡 به دشمن کشی تاخت برناکسان زتیغ آتش افروخت برآن خسان
💡 به نیکی تو این نام دادی مرا به دشمن کشی کام دادی مرا