لغت نامه دهخدا
دست بوسه. [ دَ س َ / س ِ ] ( اِ مرکب ) بوسه دست. بوسه که بر دست دهند مهتری را.
- دست بوسه کردن؛ بوسیدن دست. خدمت کردن. کهتری و کرنش کردن:
بلیس کرد ورا دستبوسه و شاباش
نشست پیش وی اندر بحرمت و تعظیم.سوزنی.
دست بوسه. [ دَ س َ / س ِ ] ( اِ مرکب ) بوسه دست. بوسه که بر دست دهند مهتری را.
- دست بوسه کردن؛ بوسیدن دست. خدمت کردن. کهتری و کرنش کردن:
بلیس کرد ورا دستبوسه و شاباش
نشست پیش وی اندر بحرمت و تعظیم.سوزنی.
بوسه دست بوسه که بر دست دهند مهتری را.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد
💡 در بن دندان شوق حسرتکنج لبیست گر بگزم پشت دست بوسه چراغانکند
💡 آوردمش به جای و نشاند و نشست پیش بر دست بوسه دادم و بر روی زد گلاب